خرید بک لینک

از خواب چو برخیزم اول تو به یاد آیی

*مولانا

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 18:43

دنبال معنای هر چیز گشتن، سخت ترین بخش زندگی آدمیست. دنبال معنای زندگی، عشق، مرگ و ... . تعریف کردن هر چیز در غالب معنا، می تواند حاوی درد و رنج بزرگ و یا حتی شادی خالص تر و ویژه شود. اما در دو حالت آن، بیشترین چیزی که نصیب آدمی میکند، تنهاییست... *عکس از اینترنت

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 18:43

روز پنجم، آغاز دویدن بود! خوب به یاد می آورم که روز اول، روز انکار بود! تو نرفته ای! من خسته نشده ام! ما تمام نشده ایم!... صبح ها را با در آغوش گرفتنت شروع میکردم و شب ها با بوسه ات به خواب میرفتم! تمام این ها امکان نبودنت را رد میکرد! اینگونه بود که روزهای زیادی به روز اول گذشت! روز دوم، روز عصبانیت بود! آن روز ممکن بود چند لیوان گلدان بر سر تو و رفتنت و زمین و زمان خراب کنم! داد میزدم! چرا رفتی؟ چرا رفتم؟ چراش دوستت دارم؟ چرا نمیفهمی...؟ دیری نگذشت که حزن، زورش به عصبانیت چربید! این شد که روز دوم دوام زیادی نیاورد و نوبت روز سوم رسید! روز سوم، روزِ کاسبی بود!

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 18:43

به قولی فوتبال مذهب هزاره ی سوم است که در شکل عالی خود می تواند یک فعالیت اجتماعی، یک سیاست صلح اندیش و یک هنر بی رقیب باشد که همدلی، دوستی، عدالت، امنیت و جوانمردی به همراه می آورد. در هفته ی گذشته تا فردا (جمعه ) ایران شاهد یک لیگ فوتبال در عالی ترین شکل خود است. در کنار لیگ فوتبال آلوده شده ی امروزمان و به قول جمله ی معروف آقای کربکندی این فوتبال کثیفِ کثیفِ کثیف... شاهد بینظیرترین نوع از فوتبال خواهیم بود . فوتبالی که در آن تمام موارد انسانی تجلی پیدا میکند که مهمترینشان نمود عدالت در سطح اجتماعی و آزادی و برابری است . زنان در کنار مردان به ورزشگاه

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 18:43

به تو فکر میکردم که ساعت 12 شد!

عقربه چرخید و به عقب برگشت!

امشب یک ساعت بیشتر دلتنگت بودم...

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 18:43

چند سال پیش بود که من حال برزخی خودمو بردم پیشش... گفت : فرار کن! همه چیو جمع کن و فرار کن! گفتم: از چی ؟ از کی؟ از خودم؟ اصلا مقصد فرار کردن کجاست؟ یخورده فک کرد و گفت: فرار کن و بیا بغل من! گفتم: فرار کردن بلد نیستم! گفت: اولش سخته ! بعدش راحت میشه... تا حالا تنها رفتی سینما؟؟ گفتم: تنها؟؟ من تنهایی هیچ جا نمیرم... گفت: آدم برای فرار کردن اول باید یاد بگیره تنهایی بره سینما... هر وقت اینکارو کردی، دیگه می تونی تا هر جا که خواستی فرار کنی...اولش سخته! بعدش راحت میشه...

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 18:43

دیگر هیچ وقت آنقدر کوچک نمیشوم! و هیچ وقت آنقدر دلم بزرگ نخواهد شد! هیچ وقت اول مهری نخواهد آمد که مقنعه ی تنگم را سرم کنم و لپ هایم از دوطرف آن بیرون بزند و جای دو دندان جلویی ام خالی باشد! و من سوژه ترین سوژه ی عکاسی پدر باشم... دیگر هیچ وقت روز اول، مادر از زیر قرآن مرا راهی نمی کند و من خواب خواب تا اتوبوس آبی رنگ جلوی در نخواهم رفت... دلم برای چه چیزها که تنگ نشده... دلم چه چیزها که نمی خواهد... می توان مرثیه ای برای کودکی نوشت برای لی لی رفتن روی سنگفرش ها و بازی پا گذاشتن روی برگ ها... می توان در غم این بزرگ شدن و دل سنگ شدن گریست که هر چه میگذرد بوی مهری از مه

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 18:43

تا دقایق کمی از امروز مانده ، دعایم کن...

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 18:43

صفحه بندی